شیخ عبدالرحمان جامی

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

 حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

 دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

 رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

 عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

 چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

 پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

 پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر

 گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته،  برون شد از در

 «من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر


جامی

/ 1 نظر / 11 بازدید
بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345445641.68